داستان کوتاه و آموزنده " کوهنورد و خدا "

سه سوت دانلود | دانلود آهنگ، بازی و نرم افزار

Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
Filter by Categories
آموزش و ترفند
آهنگ
آهنگ بی کلام
آهنگ کارتونهای قدیمی
آیا میدانید
اخبار سایت
اس ام اس
اسکریپت
اسکرین سیور کامپیوتر
اسکرین سیور موبایل
افزونه وردپرس
بازي PS1
بازي PSP
بازي نينتندو
بازی
بازی آتاری
بازی استراتژبک
بازی اکشن
بازی اندروید
بازی جاوا
بازی دخترانه
بازی سگا
بازی فکری
بازی فلش
بازی کم حجم
بازی ماجرایی
بازی متفرقه
بازی میکرو
بازی نینتندو
بازی ورزشی
بیت (آهنگ خالی)
پَــ نه پَــ
پس زمینه موبایل
پوسته وردپرس
ترانه کودکانه
تك آهنگ ایرانی
تك آهنگ خارجی
تم سامسونگ
تم سونی اریکسون
تم موتورولا
تم نوکیا
تم ویندوز
تیتراژ فیلم و سریال
داستان موزیکال کودکانه
داستانك
دانلود کتاب
دیکشنری
رینگتون موبایل
زيرنويس فارسي
سرود و مداحی
طراحی سایت
طراحی وبلاگ
عكس مدل پوشاك
عکس
عکس 3 بعدی
عکس آواتار
عکس اتومبیل
عکس پشت صفحه
عکس خطای دید
عکس خنده دار
عکس گوناگون
عکس منظره و طبیعت
فال و طالع بینی
فونت
فيلم ايراني
فیلم
فیلم اکشن
فیلم ترسناک
فیلم کمدی
فیلم مستند
قالب وبلاگ
كارت ويزيت آماده
کارتون
کد وضعیت در یاهو
کلیپ حوادث
کلیپ خنده دار
کلیپ متفرقه
کلیپ موبایل
گوناگون
مبدل
محصولات سایت
مدیریت FTP
مدیریت محتوا
مکان های توریستی
موبایل
موزيك محلي و سنتي
نرم افزار آموزشی
نرم افزار آنتی ویروس
نرم افزار آيفون
نرم افزار اندرويد
نرم افزار برنامه نویسی
نرم افزار جاوا
نرم افزار حسابداری
نرم افزار دسکتاپ
نرم افزار ریکاوری
نرم افزار سیمبیان
نرم افزار فارسی
نرم افزار فشرده ساز
نرم افزار فیلم و صوت
نرم افزار کاربردی
نرم افزار کامپیوتر
نرم افزار گرافیک
نرم افزار متفرقه
نرم افزار مدیریتی
نقشه شهرها
» گاهی بخندیم:
خدمات جدید سه سوت دانلود
کانال تلگرام

داستان کوتاه و آموزنده " کوهنورد و خدا "

داستان کوتاه ” خدا و کوهنورد “‌  یک داستان انگلیسی است که بهمراه ترجمه فارسی آنرا برای شما آماده کرده ایم. این داستان کوتاه و چند خطی درباره کوهنوردی است که به پروردگار خویش را قبول ندارد ،‌ که همین موضوع نهایتا منجر به مرگ وی می شود. این داستانک را در ادامه مطلب بخوانید.

داستان کوتاه

The story tells about a mountain climber,who wanted to climb

the highest mountain.

He began his adventure after many years of preparation, but since he

wanted the glory just for himself, he decided to climb the mountains alone

داستان درباره یک کوهنورداست که می خواست کوه بلندی بالا رود.

وی پس ازسال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی ازآنجایی که

افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها ازکوه بالا رود.

The night fell heavily in the heights of the mountain,

and the mancould not see anything.

All was black.Zero visibility, and the moon and the

stars were covered by the clouds

شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.

همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه وستاره ها را پوشانده بود.

As he was climbing…only a few feet away from the top of the mountain,

he slipped and fell into the air.

falling at a great speed the climber could only see black spots

as he went down, and the terrible sensation of being sucked by gravity

 همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد

و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرتاب شد.

هنگام سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.

و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را درخود میگرفت

He kept falling … and in those moments of great fear,

it came to his mind all the good and bad episodes of his life

همچنان سقوط میکرد و درآن لحظات ترس عظیم ، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

He was thinking now about how close death was getting,

when all of a sudden he felt the rope tied to pulled his waist and

pulled him very hard. His body was hanging in the air…

only the rope was holding him. And in that moment of stillness

he had no other choice but to scream:”Help me God”

اکنون فکرمیکرد مرگ چقدر به اونزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طنابی به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود.

 و دراین لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد ” خدایا کمکم کن! “

All of a sudden, a deep voice coming from the sky answered

want do you want me to do?

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : ” از من چه میخواهی؟ “

“Save me God!”

“Do you really think I can save you?”

“Of course I believe you can.”

Then cut the rope tied to your waist”

– ای خدا نجاتم بده

– واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

– البته که باور دارم

– اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده پاره کن …

There was a moment of silence…and the man decided

to hold on the rope with all his strength

یک لحظه سکوت… و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد

The rescue team tells that the next day a climber was

found dead and frozen. His body was hanging from a rope,

his hands holding tight to it, only three feet away from the ground

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستانش محکم طناب را گرفته بود…

در حالی که اوفقط یک متر از زمین فاصله داشت.

دسته بندي : داستانك


آموزش استفاده :
کمی بيشتر بدانيد :

» تمامی فایلها قبل از قرار گرفتن تست و بررسی می شوند
» برای دانلود فایلها از یک نرم افزار دانلود منیجر استفاده کنید
» در صورت نیاز به پسورد فایلهای دانلودی رمز مربوطه www.3sotdownload.com می باشد
» در صورت تمایل برای نویسندگی در سایت با ایمیل ghadiri91@gmail.com در ارتباط باشید
» در صورت دریافت خطای 404 هنگام دانلود ، از طریق ایمیل ghadiri91@gmail.com به ما اطلاع دهید
ارسال دیدگاه

قبل از نوشتن دیدگاه به نکات زیر توجه کنید:
    » نظراتی که با تایپ فارسی نباشند تایید نخواهند شد
    » نظرات تبلیغاتی اسپم محسوب میشوند و IP شخص مسدود خواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.